داداشش خارجه

تازگی به این نتیجه رسیدم که اگه چیزی رو فهمیدی نباید به کسی بفهمونی چون اگه قرار بود اونم بفهمه خودش تا حالا می فهمید .

صبح که از خواب بیدار شدم خیلی سر حال بودم . نمیدنم چه سری هست تو این طلوع آفتاب که وقتی می بینمش اینهمه انرژی میگیرم و امکان نداره اون روزم بی روحیه باشم .

مثل همیشه به موقع رسیدم سر کار با تمام همکارا حال واحوال و صبح بخیر و جمله همیشگی با صدای بلند (کسی چایی دم کرده یا دم کنم )

برخلاف هر روز، اون روز خیلی سرم شلوغ بود ،رئیس کلی باهام کار داشت و تا ظهر کل وقتم پر بود ،چون یکسری از همکارا پاره وقت میان سرکار و قسمتی از کار اونا هم تقسیم شده رو من و سه تا دیگه از بچه ها .

سرمیز نهار نشسته بودمیم و نهار میخوردیم مثل هر روز ،یکی از همون همکاری خانم پاره وقت که خیلی دمدمی مزاج هم هست نمی دونم چرا ولی خیلی خوش بود ،بیشتر از حد نرمال .سن و سالی نداره و خیلی هم تو کار بیتجربه ، اما متاسفانه فکر میکنه خیلی باهوش و با تجربه ، فهیم و دانا تشریف داره و در مورد هر چیز و هرکسی نظر میده اونم نظر کارشناسانه که اگر هم با دلیل و مدرک بگی درست نیست ناراحت میشه و ناراحتی خودش رو با بی حرمتی به بقیه نشون میده ، در حال حرف زدن بود  منم سرگرم غذا خوردن بودم و تو افکار خودم ،متوجه حرف زدن و موضوع بحث نبودم که یک دفعه حس کردم محمد رضا ازم چیزی پرسید .سرم رو چرخوندم نگاش کردم .از نگاهم فهمید متوجه حرفاشون نبودم ،بهم گفت کجایی به چی فکر میکنی ؟ من هنوز جوابی نداده بودم که همین همکار خانم تو جواب گفت: ایشون همینجورین ، همیشه تو خودشونن ،ساکت میان و میرن انگاری همیشه دپرس اند .

من که تازه به خودم امده بودم یک لحظه موندم چی بگم ،برام سوال بود که ایشون که تو هفته سه روز میان اونم یک هفته در میون چطور به این نتیجه رسیدن .

حس بدی از این حرفش بهم دست داد و چند ثانیه ای با چهره ای گرفته نگاهش کردم .

ترجیح دادم حرفی نزنم و بحث رو عوض کنم ، همین اتفاق هم افتاد .بعد از نهار نشسته بودم پشت میزم و داشتم کارام رو انجام میدادم که امد پیشم بهم گفت ببخشید اگه حرف بدی زدم بهتون ،حس میکنم از حرفم ناراحت شدین ،آخه شما روحیاتتون حساسه . بعد لبخندی زد و رفت نشست رو صندلی جلو میز .نمیدونستم دقیقا منظورش چیه ،حس بدی که بهش داشتم بدتر شد و تو جواب بهش گفتنم : متوجه این موضوع نمیشم که چرا رفتار و روحیات من اینقدر برای شما مهمه ؟

جواب داد : خوب چون ما با هم همکاریم نمیخوام ناراحت بشین از دستم و همینجوری که داشت می رفت گفت آخه ایرانی ها همینجورین دوستی بلد نیستن دیگه، همه همینجورین .

/ 1 نظر / 34 بازدید
مه سو

اوه اوه....شما ایرانی ها!!!!! نه که خودش خارجیه اصالتا.....بمیرم که پابند ایران و ایرانی شده!!!!!والله... برادر اینا رو ول کن......خودت خوش باش....