اولین روز ماه رمضونه
دیشب خیلی کم خوابیدم امروز گیج گیجم
دیروز عصری ساعتای ۶ و ٧ بود یکی از دوستای دوران دانشجویی تماس گرفت :
امشب خونه حسن تپل
اولش نمی خواستم برم خیلی که اسرار کرد گفتم شب دیروقت میام
بعد یکی دیگه از بچه ها زنگ زد
گفت میایم دنبالت منم دیدم دیگه نمیشه پیچوند
خلاصه رفتیم
این رفیقم درست نقطه مقابل منه
باباش کلی مقامو منسب داره
وضع مالی توپ ، توپااا
بقیه بچه ها هم دست کمی از اون نداشتن
البته از فضل پدر تو را چه حاصل ؟
خیلی سادس
به قول بعضی ها کومپوته
بزگ ترین مشکل زندگیش تموم کردن رومانیه که داره میخونه
چی بگم
اینم یه نوعشه
ساعت ٩ بود که رسیدیم
بچه ها روزه بودن و یه افطاری ساده ترتیب دادن
بعدش نشستیم تعریف کردن
از همه چیز
از خاطره ها
از باهم بودنا
خنده ها و گریه ها
اردو ها ، دوستای قدیمی
خلاصه کلی خندیدیم و خوش گذشت
یه هو به خودم اومدم دیدم به خونه نگفتم شب نمیام
گوشی رو ورداشتم یه زنگ به مامان بزنم همین که مامانم گوشی رو روداشت یکی از بچه ها شروع کرد صدا زن در آوردن که مامانم فکر کنه منم آره
خوشم اومد مامانم گفت به اون دوستت که داره صدای زن در میاره سلام برسون منم همینو بهش گفتم آی حال داد کنف شد
بعد دوباره تعریفا شروع شد تا دم دمای صبح همین شد که الان سر حال نیسم دیگه
بعدشم نماز صبح و خواب و اومدن سر کار ...
.: Weblog Themes By Pichak :.
