تاريخ : ۱۳٩٠/۸/۱ | ٩:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مرتضی

بالاخره تموم شد ...

دوران مقدس سربازی رو میگم ...

اما نمی دونم چرا هیچ حسی ندارم خنثی، امشب تو خونه یه جشن کوچولو گرفته بودن اما من هرچی زور زدم خوشحالتر از همیشه باشم خوشحالیم نمیومد ، نه اینکه خوشحال نباشم نه معمولی بودم ، شاید از استرس از این به بعد باشه ، آخ که می خوام امشب بخوابمااااااا فکر کنم تا 10 - 11 صبح خواب باشم ...

یادش بخیر روز اولی که داشتم میرفتم سربازی ، مامان اینا چه بدرقه ای کردن و چه آبی پشت سرمون ریختن ، چه شبهایی که یکه و تنها تو اون پادگان در ان دشت تا صبح بیدار بودم و پست میدادم ، چه روزهایی که بچه کوچیکا وقتی توخیابون میدیدنم به مامانشون میگفتن : مامان مامان آقاه رو ، سربازه نه ، منم میخوام بزرگ شدم سرباز شم نیشخند...

حالا خدارو شکر به خوبی و خوشی تموم شد . رفت ...

امیدوارم بقیه برو بچه ها هم سریعتر خدمتشون تموم شه برن سر خونه و زندگیشون...