بالاخره تموم شد ...
دوران مقدس سربازی رو میگم ...
اما نمی دونم چرا هیچ حسی ندارم
، امشب تو خونه یه جشن کوچولو گرفته بودن اما من هرچی زور زدم خوشحالتر از همیشه باشم خوشحالیم نمیومد ، نه اینکه خوشحال نباشم نه معمولی بودم ، شاید از استرس از این به بعد باشه ، آخ که می خوام امشب بخوابمااااااا فکر کنم تا 10 - 11 صبح خواب باشم ...
یادش بخیر روز اولی که داشتم میرفتم سربازی ، مامان اینا چه بدرقه ای کردن و چه آبی پشت سرمون ریختن ، چه شبهایی که یکه و تنها تو اون پادگان در ان دشت تا صبح بیدار بودم و پست میدادم ، چه روزهایی که بچه کوچیکا وقتی توخیابون میدیدنم به مامانشون میگفتن : مامان مامان آقاه رو ، سربازه نه ، منم میخوام بزرگ شدم سرباز شم
...
حالا خدارو شکر به خوبی و خوشی تموم شد . رفت ...
امیدوارم بقیه برو بچه ها هم سریعتر خدمتشون تموم شه برن سر خونه و زندگیشون...
.: Weblog Themes By Pichak :.
