چه روزهای مزخرفی شده ، فقط دارم وقت میگذرونم و امروز و فردا می کنم .
حس میکنم همه چیز تکراری شده دقیقا مثل ساعتی که دور می زنه و بعد میاد سر جای اولش .
صبح که بیدار میشم خودم هم نمی فهمم چه جوری نماز میخونم و لباس می پوشم میام تو خیابون ، وایمیسم کنار خیابون و به هر ماشینی که رد میشه میگم راه آآآهههن ...، همیشه زود ماشین گیرم میاد و مشکلی نیست . تو ماشین که نشستم فکر اینم که به چیزی فکر نکنم تا وقتی رسیدم میدون و سوار اتوبوس های تجریش شدم سریع تر خوابم ببره ، چرت زدن تو اتوبوس اول صبح عادت دوران سربازیه که برام مونده اون موقع هم همین مسیر رو باید می رفتم تنها فرقش اینه که اون موقع 5 صبح بیدار میشدم و حالا 6 صبح ، بالاخره با کلی این و اونور شدن و بالا و پایین میرسم سر خیابون فاطمی و چند دقیقه بعد سر کارم ، تا ساعت 4 و برگشتن به سمت خونه ، تا برسم میشه ساعت 6 و 7 یه نماز و چند تا کتاب که باید بهشون نگاهی بندازم و شام ساعت شده 9 و 10 بعد چرت زدن و تلویزیون نگاه کرن تا خوابم بگیره و دوباره فردا صبح بازم همون آش و همون کاسه ...
.: Weblog Themes By Pichak :.
