قسمت دوم
( براتون دوباره نوشتم )
کجا بودیم ؟
آها قرار بود برم دنبال کارای خروج از کشور . اول از دانشگاه شروع شد ، باید میرفتم اداره مشمولین یه گواهی میگرفتم برای نظام وظیفه تا معلوم شه در حال تحصیلم و یه سفته هم امضاء می کردم تا اگه بر نگشتم دانشگاه بتونه برا تصویه حساب اقدام کنه البته باید یه ضامن پشت سفته رو امضاء میکرد .
دو ساعته کاراشو انجام دادمو رفتم و رفتم نظام وظیفه ساعتای 11 و 12 بود که رسیدم دم در ، چقدر شلوغ بود !!! ترسیدم گفتم شاید رژیم برگشته مردم ریختن دارن قنائم جمع میکنن ، با کلی ببخشید ببخشید گفتن خودمو انداختم تو سالن نمی دونید چه خبر بود .... صاحبش رو نمیشناخت ، به زحمت خودم رو رسوندم به اطلاعات و پرسیدم : سرکار ببخشید برا خروج از کشور اومدم ، بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت سالن 3 ، گفتم سالن 3 چی ؟ دیگه جوابی نداد منم رفتم تا سالن 3 رو پیدا کنم ، بلاخره با هزار بدبختی و پرسون پرسون پیداش کردم سالن ساکتی بود همه با جه ها خالی بودن بجر یکی که حد اقل 50 نفر تو یه سف منظم ایستاده بودن تو دلم گفتم این بیچاره ها رو علف زیر پاشون سبز شده چقدر قیافه هاشون خستس خدا نسیب گرگ بیابون نکنه ، منم خوشحال رفتم به اولین باجه و شرح ماوقع رو گفتم اون سرکارم تا آخرشو گوش کردو یه لبخدی زد و با انگشت انتهای همون سف رو بهم نشون داد !!! با ورم نمیشد غصم گرفته بود همین جوری داشتم نگاه میکردم که یکی به سف اضافه شد یه هو به خودم اومدم و سریع وایسادم انتهای سف ، هنوز باورم نمی شد که انتهای همون سفم ولی باید با واقعیت کنار میومدم جاتون خالی یه 2 ساعتی به زمین و زمان بدو بیرا گفتم تا نوبتم شد ، گواهی دانشگاه رو دادم و یه سری عکس و کپی شناسنامه ، اون بنده خدا هم که مثل روبات شده بود چند تا فرم بهم داد همونجا پرکنم و خودشم داشت چند تا فرم دیگه رو پر میکرد بعد به پوشه مقوایی برداشت و بعضی از مدارک رو منگنه کرد و داد بهم و گفت میری و به شماره حسابی که تو فرم شماره 3 نوشته شده ینج میلیون میریزی و فیش رو به همراه دیگر مدارک برام میاری . !!!!!!!!!!!!!!!!! چییییییییییییییییییییییییی!!!!!! همین جوری مونده بودم !!!! تا حالا بیشترین پرداختم به بانک چهارصد هزار تومن بود که ترم اول به حساب دانشگاه ریخته بودم . نمی دونستم بهش چی بگم ، فقط یک کلمه تو دهنم چرخید ، گفتم نننددداااارررمممم ، اونم تو جواب گفت نفر بعد ، خیلی براش عادی بود ، گفتم باید چه کار کنم که گفت : نمی دونم برو پیش رئیس .اتاق رئیس انتهای همون سالن بود . تا به اتاق برسم کلی فکر و خیال کردم که چی بگم و اون چی میگه . اتاقش بزرگ بود و با کلاس دم در دو سه نفر دیگه ایستاده بودن وایستادم تا کار اونا تموم شه و برن . وقتی رفتن آرم رفتم داخل ، یه سرهنگ نیرو انتظامی بود با قد بلند و شکم گنده و سرکچل خیلی هم اخمالو ، سلام کردم ، جوابی نداد منم شروع کردم به شرح ماوقع دادن ، هیچ اعتنایی بهم نمی کرد ، حرفام که تموم شد خیلی راحت گفت : نداری خوب نرو بعد بلند شد و گلاب به روتون رفت دستشویی ، همینطوری مونده بودم هاجواج ، پسر منو هیچی حساب نکرد با ورم نمیشد یه آدم بتونه اینجوری ضایم کنه یه چند دقیقه ای وایسادم تا خیر سرش از موال درآد ، وقتی اومد بیرون شاوارشو از کمر گرفتو با چرخوندن شکمش بالا کشید یه نگاه به میز کارش انداخت و اومد طرفم ، منم که جلوی در بودم خشکم زده بود بهم نزدیک شد و منم عقب عقب میرفتن تا از اتاق اومدم بیرون یه هو برگشت و در رو بست ورفت . همینجوری نگاش میکردم که مثل یه بشکه که روش یه تربچه گذاشته باشن دور می شد ، حالا من مونده بودم وجفت گوشام . دیگه کاری نمیشد کرد راه افتادم برگردم خونه...
تابستان سال ٨۵ بود یه اتفاق خیلی خیلی عجیب برام افتاد
نمیدونم چی شد جور شد با یکی از بچه های دانشگاه رفتیم سفر حالا میخوام خاطره همون سفر رو براتون بگم البته تا اونجا که بشه 
قسمت اول
یادمه تو دانشگاه بودم که یکی از بچه ها منو دیدو بهم گفت مرتضی مکه میری ؟؟؟ماتم برد ...هنگ کردم اصلا آمادگی این سوال رو نداشتم 
منم اون روز حال نداشتم بهش یه نگاه عاقل اندر ... انداختم و گفتم نه بابا دلت خوشه ها، بعد نمیدونم چی شد به خودم گفتم حلا بزار شرایطش رو بپرسم و ازش پرسیدم اونم گفت منم گفتم با شه اسم منم بده شاید رفتیم ، تو دلم میگفتم بزا واسه خودش خوش باشه .
یه چند روزی گذشت منم دیگه اصلا یادم نبود که دوباره پی گیری کنم تا اینکه یه روز ساعتای ٢ و ٣ بود که موبایلم زنگ خورد منم سر کاربودم و سرم شلوغ بود با کلی دس دس کردن جواب دادم ، جواد بود سلام واحوال پرسی و از اینجور حرفا بعدش گفت راستش مرتضی تماس گرفتم یه چیزی بگم گفتم خوب میشنوم گفت تو قرعه کشی اسمت برا مکه در اومده پسر من اصلا باورم نمیشد کلی تبریک گفت و قطع کرد منم سر پام بند نمیشدم سرم خیلی شلوغ بودا ولی همه چیز یادم رفته بود اصلا نم دونستم اونجا واسه چی رفتم این بود که یهو صاب کارم سرم داد زد مرتضی خوابیدی منم به خودم اومدم و دوباره کارمو شروع کردم گیج گیج بودم قرار بود از ما ۶٠٠ هزار تومن بگیرن ولی ۴٠٠هزارش وام بود منم مدام فکر ٢٠٠هزار تومن باقی موندش بودم و اینکه چه جوری به خونه بگم ، اگه بگم چی میشه تو همین فکرا بودم که دوباره جواد زنگ زد سلام و احوال و گفت راستش مرتضی به جواب قرعه کشی اعتراض کردنو باید دوباره قرعه کشی کنیم ، آقا منو میگی کب کردم اصلا نمیدونستم چی بگم ، خودمو جمو جور کردمو گفتم باشه دیگه خبرشو بهم بده اونم گفت تا نیم ساعت دیگه بعد قطع کرد ، چی بگم از این نیم ساعت ، گذر ثانیه هاشو حس میکردم فکر میکردم قلبم داره وامیسه ، دستم به کار نمیرفت سه چهار بار گلاب به روتون رفتم دست به آب هی به خودم دل داری میدادم تا جواد تماس گرفت دل تو دلم نبود جواب دادم و گفتم چی شد اونم یه هو گفت مبارکه حاجی انگار بد جوری طلبیده ها دوباره اسمت در اومد، نمیدونید چه حسی داشتم هنوزم وقتی یام میاد یه جوری میشم ، قول شیرینی دادم و خدا حافظی کردم ساعت کاریمم دیگه تموم شده بود ، سریع رفتم خونه کسی نبود منم واینستادم و رفتم پیش رفقا تا مغرب که می دونستم مامان اینا هرجا باشن برمیگردن خونه ، وقتی رسیدم طبق معمول مامان تو سجادش نشسته بود داشت ذکر می گفت منم از کنارش رد شدم سلام کردم و رفتم تو حیاط یه آبی به صورتم بزنم وقت برگشتم مامانم هنوز همونجا نشسته بود رفتم پیششو نشستم کنارش بهش گفتم قبول باشه اونم یه سر تکون داد یعنی قبول حق باشه آخه هنوز داشت ذکر میگفت و دعا می کرد منم تصمیم گرفتم آبو تابش ندم و گفتم مامان اسمم در اومده واسه مکه یه نگاهی به من کردو ذکرش که تموم شد گفت مکه ؟ با کی ؟ کی؟ با کدوم پول ؟ منم براش توضیح دادم بعد که باورش شد با خواهرم کلی گریه کردن از شوق ، منم بهشون گفتم بابا فعلن که نرفتم شما هم به کسی نگینا . اون شب تا قبل خواب چه فکرایی میکردم ولی هی به خودم میگفتم فعلا کسی نفهمه بهتره خابیدم تا صبح که مامان گفت پاشو مرتضی خاله پای تلفن کارت داره منم سریع پریدم تا زیاد منتظر نشه هنوز سلام واحوال پرسیمون تموم نشده بود که بهم تبریک گفت من ماتم برده بود هنگ کردم همون جوری برگشتم مامان اینا رو نگاه کردم اونا هم منو نگاه میکردن داشتن صبحانه میخوردن گفتم خواهش میکنم ایشالله قسمت شما شه با خانواده بعد شروع کرد به التماس دعا گفتن منم مونده بودم چی بگم بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن خدا حافظی کرد منم رفتم دست و صورتم رو شستم و نشستم سر سفره یه نگاهی بهشون کردم و هیچی نگفتم خودشون فهمیدن ، قرار بود از اون روز بیافتم دنبال کارای خروج از کشور....
.: Weblog Themes By Pichak :.
