تاريخ : ۱۳۸۸/۱٢/٢٢ | ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مرتضی

این پست از وبلاگ بانوی عاشق پیشه شیرازی برداشته شده که هم نویسنده خوبیه هم سعی میکنه دنیا رو برای دیگران قشنگتر کنه .

+ شب قدر

چقدر شبای قدر رو دوس دارم....انگار توش یه دنیا آرامش خلاصه شده....

وقتی اونجا توی حسینیه می شینم و دعا می خونم....دعای جوشن کبیر...فریاد زدن اسمای خدا و قسم دادنش به اسامی متبرکه...و بعد از خوندن هر فصلش وقتی همه یکصدا می خونن:::

«سبحانک یا لا اله الّا انت ، الغوث الغوث ، خلّصنا من النار یا رب»

درست مثه اینه که دلت یواش یواش آسمونی می شه....یواش یواش پر می گیری و دست در دست ملائکه می ذاری....یواش یواش رسم عاشقی رو یاد می گیری....و روضه خوان می خواند و به یاد گناهات می افتی....گاهی یاد لغزشایی که داشتی و خدا بخشید....یاد اشتباهاتی که کردی و خدا نرفت جایی جار بزنه و آبروتو ببره....و خدا چه مهربون بخشید.....یاد اتفاقاتی که افتاد و پشتش حکمتایی خفته که خودتم بی خبری....می گن این سه شب اتفاقاتی که سال آینده برامون می افته نوشته می شه.....شب اول می نویسن....شب دوم به تایید امام زمان می رسه و شب سوم مهر می شه....وای و بدا به حال کسانی که این سه شب رو می خوابن....کاری ندارم بهش اعتقاد داری یا نه....نمی گم بهش اعتقاد دارم یا نه....اما این شبا حداقلش به این فکر می کنی که خدایی هم هست....آره ارحم الراحمین وجود داره....و در طول سال چقدر ازش غافل بودی....چقدر از خودت و دنیات غافل بودی....اونجا اشک می ریزی...بدون رو در بایستی با بغل دستیت....هیچکس کاری به کارت نداره....هیچکس نمی پرسه چرا گریونی و چرا توی دلت اینهمه آشوب شده....و اگه خدا دوست نداشت اشک رو از چشمات می گیره.....و چه عذابیه اگر که اشک به چشمت نیاد....

یه لحظه یاد کوچیکی هام می افتم....اونوقتا مامان با خانومای همسایه و ما بچه فسقلی ها می رفتیم این مراسم....اونا مشغول دعا می شدن و ما بچه ها شیطنت می کردیم....وقتی چراغا خاموش می شد و روضه می خوندن و می گریستن ما می موندیم و یه دنیا سؤال که اینهمه اشک از کجا می آد....اشکی نداشتیم که بریزیم و همیشه مامان بهم می گفت:بزرگ که شدی و بار گناه داشتی اشکتم سرازیر می شه و معنی این گریه ها رو می فهمی.....شما که هنوز گناهی ندارید.....و ما بچه ها برای عقب نموندن از بقبه بازوهای هم رو نیشگون می گرفتیم تا اشکمون در آد!!!!نیشخندیا گاهی صورتمون رو با آب خیس می کردیم یعنی گریه کردیم!!!!!فیلم بودیم برا خودمون!!!!چشمکعجب روزگاری!!!!

دعای ابوحمزه رو که دیگه نگو.....یه دنیای دیگه س....هم متن عربی ش به دل می شینه و دل رو می لرزونه و هم معنی فارسیش....معناش که گاهی حس باختن رو بهت می ده....حس می کنی زندگی رو باختی....چون نتونستی خدا رو بشناسی....خدا رو با اونهمه عظمت و مهربونیاش....آخر شب که به خونه می آی،حس می کنی فرشته شدی....سبکه سبکی....حس می کنی بالهای گمشده ت رو بهت پس دادن و حالا دو تا بال داری که تا خودِ خدا می تونی بپری... و چقدر شکوهمنده اون لحظات و چه زود به پایان می رسه!!!!آخه دنیای ما اینقدر آب و رنگ داره که دوباره تو رو توی خودش غرق می کنه....و نمی فهمی کجا و چه وقت بالهاتو ازت می گیره.....دوباره ماسکتو روی صورتت می زنی و یادت می ره که یه وقتی می تونستی تا خود خدا بپری....

پ.ن:همه تون رو در یاد داشتم و برای همه تون بهترین آرزوها رو کردم....امیدوارم دل من هم تونسته باشه یه کمی بوی بال فرشته ها رو بگیره....حتی برای یک لحظه هرچند کوتاه.....

چقدر داره زود این شبا به پایان می رسه....کاش توی دلمون موندگار شه این لحظات.....

(افسانه جن و پری به قلم من به روز شد!!!!چه خودمو تحویل گرفتم!!!!!منتظر حضور و نظرات گرم و زیباتون)



تاريخ : ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ | ۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مرتضی

حقیقت آدم ها آن نیست که بر شما آشکار می کنند، بلکه آن است که از آشکار کردنش بر شما عاجزند؛ بنابراین اگر می خواهید آنها را بشناسید به آنچه می گویند گوش ندهید بلکه به آنچه ناگفته می گذارند گوش بسپارید.


(جبران خلیل جبران)




تاريخ : ۱۳۸۸/۱٢/۱۳ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مرتضی

فردا هم میگذره مثل این بیست و چهارسال قبل ، بیست و پنج ساله میشم برای اولین و آخرین بار مثل بیست و چهار سال قبل و مثل همین حالا .

بی خیال می خواستم بگم حتی امید واری هم تکراریه ، دیشب یکی از دوستامو بهد از مدتی بی خبری دیدم وقتی از احوالش پرسیدم خیلی خوب نبود اما حرف باحالی زد گفت اینقدر خسته ام که می خوام یک ماه بمیرم. برام تازگی نداشت اما به فکر فرو رفتم آرزو باحالی به نظر می رسه تا حالا بهش فکر کردین ، البته یه چیزی بگم من به مرگ با ناامیدی نگاه نمی کنم و فکر میکنم وقتی بمیرم زیاد حسش نکنم . در کل منظورم اینه که همه ما دنبال یه آرامشیم و آرامش همان گمشده ایست که ما آدما تا اخر عمر دنبالش میگردیم، شاید برسیم شاید هم نرسیم...