شاید فردا

دوشنبه ها عموما روزهای خوبی از آب در می آمد . بچه که بودم روزهای هفته تو ذهنم رنگ بندی داشت ، درست مثل حالا .به بقیه روزها کاری ندارم ، دوشنبه ها سبز بود ، نمی دونم چرا شاید چون مامان دوشنبه ها قرمه سبزی می پخت و منم خیلی دوست داشتم .البته قرمه سبزی تنها مشخصه دوشنبه ها نبود ، دوشنبه ها عموما آفتابی ، شاد ، پر از بازی ، قرمه سبزی ، نخوابیدن بعد از نهار ، بادبادک درست کردن با کاغذ های الگوی خیاطی  آبجی و فوتبال بازی کردن تا خیس عرق شدن عصر ها بود .درسته حالا دیگه از این خبرا نیست ، اما خاطرش برام زندس...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط مرتضی یادگاری ()

سلام سلام سلام ...

اصلا وقت ندارم ، خیلی سرم شلوغ شده ... باورم نمی شه اینهمه کار بهم سپردن و منم قبول کردم ...

پری روز از ساعت 08:15 تا ساعت 20:23 سر کار بودم ، یه نفس ، 12 ساعت ،اونم پنجشنبه  که قبل ظهر همه میرن ...فکر کن ...

کار هایی هم که باید انجام بدم هیچ ربطی به هم ندارن ، از ثبت شرکت گرفته تاااااااا تالیف مجموعه قوانین و مقررات خانواده و قرارداد کار پرسنل و حل مسئله بیمه و غیره ...

مثلا نیت کرده بودم هم بیشتر وب نویسی کنم و هم داستان هایی رو که قبلا نوشتم باز نویسی کنم ...تازه یک ماه دیگه ثبت نام دانشگامه موندم اونو کدوم ور دلم بذارم ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط مرتضی یادگاری ()

امروز هرچی زور زدم ساعت 8 برسم سر کار نشد .

دقیقا مثل قبل ، دوران خدمت هم همین جوری بود تا می آمدم به خودم بجنبم و راه بافتم و برسم پادگان ساعت می شد15 :7 یا 7:20 البته بر و بچه های پادگان از همون اول باهام رفیق بودن و مسئولم هم بنده خدا حرفی نمی زد ، خوب شاید چون سن و سالم  بالاتر بود ادب می کردن و چیزی نمی گفتن .

ولی اینجا از این خبرا نیست دیر بیای جریمه می شی ... البته خدایش ساعت 6:30 بیدار شدم ولی بعد نماز اینقدر مامان گفت صبحانه بخور چایی بخور مربا بخور از این بخور از اون بخور تا از در خانه بیرون بیام شد ساعت 7 و بعدشم که قربون ترافیک بشم منم باید برم میدان فاطمی یعنی قلب ترافیک مملکت .

بالاخره ساعت 8 :05 رسیدم سلام و صبح بخیر به منشی و همکار ها و یه چایی عباس آقا شروع کردیم .

خدا رو شکر فکر کنم من تنها فردی تو این مجموعه هستم که کار عقب مونده ندارم و بدون استرس و این ور اون ور دویدن ساعت های کار رو می گذرونم ، نمی دونم شاید به خاطر اینه که تازه آمدم اینجا و بعدش منم مثل اینا شم ...کسی چه میدونه .

دیروز انقدر سر این بنده خدا ها شلوغ بود که یکی از خانم های هم کار فکر میکرد در حقش ظلم شده و نزدیک بود بزنه زیر گریه ، امده بود پیش همکارم مهدی باقری که مگه من تو واحد شما هستم یا مسئولم شما هستید که هی بهم کار میگین اونم خیلی محترمانه جواب داد گفتم بی کار نمونین ... وای که بنده خدا خامومه از کوره در رفت ولی جلو خودش رو گرفت و چیزی نگفت ...بعد گفت باشه اینم انجام میدم ، حالا از مهدی انکار و از اون اصرار که نه شما انجام ندین و خانمه کلید کرده بود که نه خودم تنهایی این پروژه رو جمع و جور می کنم و خیلی ناراحت از اتاق خارج شد ...وای که چقدر دلم براش سوخت ، مهدی هم خود خوری میکرد که نباید ناراحت بشه و این که نشد و از این حرفا ...آخرش معلوم شد یه سری از کارای عقب افتادس که بنده خدا مهدی هم مسئولش نیست ولی چون عقبه خودش و کسای دیگه که انتخاب میکنه انجام می دن اونم با هماهنگی و دستور رئیس ...

خدا رو شکر ما بخش حقوقی هستیم و نمی تونن از این خواب ها برامون ببینن و خودمون هم کلی پروزه چاپ کتاب و راه اندازی سایت و تولید نرم افزار حقوقی داریم که به وقتش باید تولید شه . با این اوضاع و احوال امروز فرداس که پروژه منم شروع شه ، باید یه بانک قوانین حقوقی کامل اینجا راه بندازم که مدیرمون گفته فقط کار خودته کس دیگه ای نمی تونه انجامش بده ...کلی هندونه داده زیر بغلم ... چه کنیم دیگه ...شاید مدیریت یعنی همین .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٧ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط مرتضی یادگاری ()

چه روزهای مزخرفی شده ، فقط دارم وقت میگذرونم و امروز و فردا می کنم .

حس میکنم همه چیز تکراری شده دقیقا مثل ساعتی که دور می زنه و بعد میاد سر جای اولش . 

صبح که بیدار میشم خودم هم نمی فهمم چه جوری نماز میخونم و لباس می پوشم میام تو خیابون ، وایمیسم کنار خیابون و به هر ماشینی که رد میشه میگم راه آآآهههن ...، همیشه زود ماشین گیرم میاد و مشکلی نیست . تو ماشین که نشستم فکر اینم که به چیزی فکر نکنم تا وقتی رسیدم میدون و سوار اتوبوس های تجریش شدم سریع تر خوابم ببره ، چرت زدن تو اتوبوس اول صبح عادت دوران سربازیه که برام مونده اون موقع هم همین مسیر رو باید می رفتم تنها فرقش اینه که اون موقع 5 صبح بیدار میشدم و حالا 6 صبح ، بالاخره با کلی این و اونور شدن و بالا و پایین میرسم سر خیابون فاطمی و چند دقیقه بعد سر کارم ، تا ساعت 4 و برگشتن به سمت خونه ، تا برسم میشه ساعت 6 و 7 یه نماز و چند تا کتاب که باید بهشون نگاهی بندازم و شام ساعت شده 9 و 10 بعد چرت زدن و تلویزیون نگاه کرن تا خوابم بگیره و دوباره فردا صبح بازم همون آش و همون کاسه ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٥ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط مرتضی یادگاری ()

بعد از سربازی و درس خوندن برای آزمون وکالت و دو هفته ای گیج زدن و دنبال کار خوب گشتن ، بالاخره یه جایی پیدا کردم که برام مناسب باشه . محل کار قبلیم که یه شرکت فنی مهندسی بود و اکثر کارش ساختمان سازی بود خیلی غیر قابل تحمل شده بود ، چون من مدیر حقوقی بودم و هر بخت برگشته ای که از اونا ساختمان خریده بود یا قرارداد پیمانکاری داشت یا کارمند اونجا بود هر روز به من مراجعه می کردو از تمام بدبختبای زندگی از گران شدن تخم مرغ گرفته تا طلا و سکه و از ندادن وام خرید مسکن تا بردن این سه هزار میلیارد  و آخرش خواهش و التماس که نمی تونم به موقع مبلغ قرارداد رو پرداخت کنم یا قرارداد مارو یه جوری تمدید کن یا فلان پیمانکاری رو بدین به داداش من . بعضی از دوستان شاهدن ...نیشخند تنها خوبیش این بود که چهار سالی بود باهاشون همکار و دوست بودیم و کلی خاطره داشتیم .

حالا اینجایی که امدم یه مرکز پژوهشی مطالعاتی در امور حقوقییه ، منم دو روزیه مشغول شدم . محیطش خیلی بهتره آدمای دوروبرت یکسره درباره چک برگشتی و گرونی بازارو قیمت سنگ و سیمان و میل گرد صحبت نمی کنن ، همینش کلیه ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۱ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط مرتضی یادگاری ()

گوش شیطون کر قراره دوباره شروع کنم به نوشتن ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٠ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط مرتضی یادگاری ()

بالاخره تموم شد ...

دوران مقدس سربازی رو میگم ...

اما نمی دونم چرا هیچ حسی ندارم خنثی، امشب تو خونه یه جشن کوچولو گرفته بودن اما من هرچی زور زدم خوشحالتر از همیشه باشم خوشحالیم نمیومد ، نه اینکه خوشحال نباشم نه معمولی بودم ، شاید از استرس از این به بعد باشه ، آخ که می خوام امشب بخوابمااااااا فکر کنم تا 10 - 11 صبح خواب باشم ...

یادش بخیر روز اولی که داشتم میرفتم سربازی ، مامان اینا چه بدرقه ای کردن و چه آبی پشت سرمون ریختن ، چه شبهایی که یکه و تنها تو اون پادگان در ان دشت تا صبح بیدار بودم و پست میدادم ، چه روزهایی که بچه کوچیکا وقتی توخیابون میدیدنم به مامانشون میگفتن : مامان مامان آقاه رو ، سربازه نه ، منم میخوام بزرگ شدم سرباز شم نیشخند...

حالا خدارو شکر به خوبی و خوشی تموم شد . رفت ...

امیدوارم بقیه برو بچه ها هم سریعتر خدمتشون تموم شه برن سر خونه و زندگیشون...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط مرتضی یادگاری ()

این روزهای پراسترس چقدر زود میگذره ...

هی کتاب می خونم و هرس میخورم که اگه قبول نشم یه سال باید علاف بگردم ...

بعضی مواقع هم که حوصلم سر میره یا حس درس خوندن نیست ، میرم بیرون و یه فری میخورم (به قول بچه محل ها)شب جمعه ای گفتم برم محله قدیممون که 10 - 12 سالی اونجا بودیم که متوجه شدم مادر شهیدی که کوچمون اسمش رو یدک میکشه فوت کرده و بچه محل ها و بچه های مسجد محل رفتن ختم و یه زیرت عاشورا بپا کردن ف منم رفتم ، خداخیرشئن بده مراسم با حالی بود و بهد مراسم پدر شهید که دیگه تنها شده بود دم تو حیاط ایستاده بود و مهمون ها رو بدرقه میکرد ، پیر مرد چه گریه ای میکرد الاظاهر لیلی و مجنونی بودن برا خودشون دلم براش سوخت که تنها مونده ...

جمعه هم رفتم نمایشگاه رسانه های دیجیتال ، تقریبا هر سال میرم ، با حال بود ، کلی نرم افزار بدرد بخور و بدرد نخور آورده بودن که منم یه بدردنخورش رو گرفتم نیشخند...

با چند تا سایت هم آشنا شدم که ای بد نبودن ...البته بیشتر از اونکه مهدسامون نو آوری داشته باشن تبلیغ کرده بودن که سایتای خارجی مثل گوگل و یاهو بدن و فیسبوک شیطان بزرگه خنثی البته منم دل خوشی از این فیسبوک ندارم و میدونم که جریانهای خاصی رو دنبال میکنه ولی بهتر بود خوبیهاش هم در نظر بگیرن ...

امروز هم از اول وقت نشستم و دارم قانون مدنی رو میخونم رسیدم به بحث نکاح و طلاق که خیلی ذهن رو درگیر می کنه دیگه داره تموم میشه فکر کنم امروز تمومه و از فردا باید آیین دارسی مدنی رو شروع کنم اونم مثل مدنی ضریب 3 داره و خیلی مهمه ...

فعلا تا پست بعدی ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۸ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط مرتضی یادگاری ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت