تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مرتضی

چند وقتیه حس می کنم مثل یک حلزون شدم ،خانه به دوش ،همه زندگیم روی کولم جا شده  و برایم فرقی نمی کند کجا هستم، یا کجا می روم و  آخرش به کجا می رسم ...فکر کردم با خودم صادق باشم و قالب وبلاگم را اینگونه که هست تغییر دهم ...

چند روز قبل با دوستان نشسته بودیم و درباره اینکه قایت انسان چیست صحبت می کردیم.هنوز به نکته خاصی نرسیده بودیم که یکی از دوستان به این اشاره کرد که مبدا حرکت در این بحث یکی از مهم ترین نکات است که باید اول دربازه آن بحث شود .سرتان را درد نیاورم به این رسیدیم که مبدا حرکت انسان در این دنیای مادی نیست و همان گونه که حضرت آدم (ع) در بهشت خلق شد مبدا ما نیز بهشت است و حال باید اول به آن مبدا برسیم و تازه این شروع حرکت اصلی به سمت کمال است ...

خدا آخر و عاقبتمان را به خیر کند ...



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ | ۸:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مرتضی

امروز هم مثل همه روزهای گذشته از خونه بیرون امدم و راهی محل کار شدم . تو راه به مسائل کاری فکر می کردم و برنامه ها و آیندم و اینکه برای سال جدید چه کارهایی رو باید انجام بدم ، تا اینکه رسیدم محل کارم . دم در یکی از خانم های همکار رو دیدم و سلام و احوال پرسی و بعد هر کی رفت اتاق خودش ، سیستم که روشن شد و ایمیلم رو باز کردم دیدم یکی از دوستان فیس بوکی تولدم رو بهم تبریک گفته ، حالا خوب که فکر می کنم می بینم فیس بوک هم چیز زیاد بدی نیست ، حداقل این چیز هاش خوبه .



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مرتضی

دوشنبه ها عموما روزهای خوبی از آب در می آمد . بچه که بودم روزهای هفته تو ذهنم رنگ بندی داشت ، درست مثل حالا .به بقیه روزها کاری ندارم ، دوشنبه ها سبز بود ، نمی دونم چرا شاید چون مامان دوشنبه ها قرمه سبزی می پخت و منم خیلی دوست داشتم .البته قرمه سبزی تنها مشخصه دوشنبه ها نبود ، دوشنبه ها عموما آفتابی ، شاد ، پر از بازی ، قرمه سبزی ، نخوابیدن بعد از نهار ، بادبادک درست کردن با کاغذ های الگوی خیاطی  آبجی و فوتبال بازی کردن تا خیس عرق شدن عصر ها بود .درسته حالا دیگه از این خبرا نیست ، اما خاطرش برام زندس...



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ | ٩:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مرتضی

سلام سلام سلام ...

اصلا وقت ندارم ، خیلی سرم شلوغ شده ... باورم نمی شه اینهمه کار بهم سپردن و منم قبول کردم ...

پری روز از ساعت 08:15 تا ساعت 20:23 سر کار بودم ، یه نفس ، 12 ساعت ،اونم پنجشنبه  که قبل ظهر همه میرن ...فکر کن ...

کار هایی هم که باید انجام بدم هیچ ربطی به هم ندارن ، از ثبت شرکت گرفته تاااااااا تالیف مجموعه قوانین و مقررات خانواده و قرارداد کار پرسنل و حل مسئله بیمه و غیره ...

مثلا نیت کرده بودم هم بیشتر وب نویسی کنم و هم داستان هایی رو که قبلا نوشتم باز نویسی کنم ...تازه یک ماه دیگه ثبت نام دانشگامه موندم اونو کدوم ور دلم بذارم ...



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢٧ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مرتضی

امروز هرچی زور زدم ساعت 8 برسم سر کار نشد .

دقیقا مثل قبل ، دوران خدمت هم همین جوری بود تا می آمدم به خودم بجنبم و راه بافتم و برسم پادگان ساعت می شد15 :7 یا 7:20 البته بر و بچه های پادگان از همون اول باهام رفیق بودن و مسئولم هم بنده خدا حرفی نمی زد ، خوب شاید چون سن و سالم  بالاتر بود ادب می کردن و چیزی نمی گفتن .

ولی اینجا از این خبرا نیست دیر بیای جریمه می شی ... البته خدایش ساعت 6:30 بیدار شدم ولی بعد نماز اینقدر مامان گفت صبحانه بخور چایی بخور مربا بخور از این بخور از اون بخور تا از در خانه بیرون بیام شد ساعت 7 و بعدشم که قربون ترافیک بشم منم باید برم میدان فاطمی یعنی قلب ترافیک مملکت .

بالاخره ساعت 8 :05 رسیدم سلام و صبح بخیر به منشی و همکار ها و یه چایی عباس آقا شروع کردیم .

خدا رو شکر فکر کنم من تنها فردی تو این مجموعه هستم که کار عقب مونده ندارم و بدون استرس و این ور اون ور دویدن ساعت های کار رو می گذرونم ، نمی دونم شاید به خاطر اینه که تازه آمدم اینجا و بعدش منم مثل اینا شم ...کسی چه میدونه .

دیروز انقدر سر این بنده خدا ها شلوغ بود که یکی از خانم های هم کار فکر میکرد در حقش ظلم شده و نزدیک بود بزنه زیر گریه ، امده بود پیش همکارم مهدی باقری که مگه من تو واحد شما هستم یا مسئولم شما هستید که هی بهم کار میگین اونم خیلی محترمانه جواب داد گفتم بی کار نمونین ... وای که بنده خدا خامومه از کوره در رفت ولی جلو خودش رو گرفت و چیزی نگفت ...بعد گفت باشه اینم انجام میدم ، حالا از مهدی انکار و از اون اصرار که نه شما انجام ندین و خانمه کلید کرده بود که نه خودم تنهایی این پروژه رو جمع و جور می کنم و خیلی ناراحت از اتاق خارج شد ...وای که چقدر دلم براش سوخت ، مهدی هم خود خوری میکرد که نباید ناراحت بشه و این که نشد و از این حرفا ...آخرش معلوم شد یه سری از کارای عقب افتادس که بنده خدا مهدی هم مسئولش نیست ولی چون عقبه خودش و کسای دیگه که انتخاب میکنه انجام می دن اونم با هماهنگی و دستور رئیس ...

خدا رو شکر ما بخش حقوقی هستیم و نمی تونن از این خواب ها برامون ببینن و خودمون هم کلی پروزه چاپ کتاب و راه اندازی سایت و تولید نرم افزار حقوقی داریم که به وقتش باید تولید شه . با این اوضاع و احوال امروز فرداس که پروژه منم شروع شه ، باید یه بانک قوانین حقوقی کامل اینجا راه بندازم که مدیرمون گفته فقط کار خودته کس دیگه ای نمی تونه انجامش بده ...کلی هندونه داده زیر بغلم ... چه کنیم دیگه ...شاید مدیریت یعنی همین .



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢٥ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مرتضی

چه روزهای مزخرفی شده ، فقط دارم وقت میگذرونم و امروز و فردا می کنم .

حس میکنم همه چیز تکراری شده دقیقا مثل ساعتی که دور می زنه و بعد میاد سر جای اولش . 

صبح که بیدار میشم خودم هم نمی فهمم چه جوری نماز میخونم و لباس می پوشم میام تو خیابون ، وایمیسم کنار خیابون و به هر ماشینی که رد میشه میگم راه آآآهههن ...، همیشه زود ماشین گیرم میاد و مشکلی نیست . تو ماشین که نشستم فکر اینم که به چیزی فکر نکنم تا وقتی رسیدم میدون و سوار اتوبوس های تجریش شدم سریع تر خوابم ببره ، چرت زدن تو اتوبوس اول صبح عادت دوران سربازیه که برام مونده اون موقع هم همین مسیر رو باید می رفتم تنها فرقش اینه که اون موقع 5 صبح بیدار میشدم و حالا 6 صبح ، بالاخره با کلی این و اونور شدن و بالا و پایین میرسم سر خیابون فاطمی و چند دقیقه بعد سر کارم ، تا ساعت 4 و برگشتن به سمت خونه ، تا برسم میشه ساعت 6 و 7 یه نماز و چند تا کتاب که باید بهشون نگاهی بندازم و شام ساعت شده 9 و 10 بعد چرت زدن و تلویزیون نگاه کرن تا خوابم بگیره و دوباره فردا صبح بازم همون آش و همون کاسه ...



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢۱ | ٢:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مرتضی

بعد از سربازی و درس خوندن برای آزمون وکالت و دو هفته ای گیج زدن و دنبال کار خوب گشتن ، بالاخره یه جایی پیدا کردم که برام مناسب باشه . محل کار قبلیم که یه شرکت فنی مهندسی بود و اکثر کارش ساختمان سازی بود خیلی غیر قابل تحمل شده بود ، چون من مدیر حقوقی بودم و هر بخت برگشته ای که از اونا ساختمان خریده بود یا قرارداد پیمانکاری داشت یا کارمند اونجا بود هر روز به من مراجعه می کردو از تمام بدبختبای زندگی از گران شدن تخم مرغ گرفته تا طلا و سکه و از ندادن وام خرید مسکن تا بردن این سه هزار میلیارد  و آخرش خواهش و التماس که نمی تونم به موقع مبلغ قرارداد رو پرداخت کنم یا قرارداد مارو یه جوری تمدید کن یا فلان پیمانکاری رو بدین به داداش من . بعضی از دوستان شاهدن ...نیشخند تنها خوبیش این بود که چهار سالی بود باهاشون همکار و دوست بودیم و کلی خاطره داشتیم .

حالا اینجایی که امدم یه مرکز پژوهشی مطالعاتی در امور حقوقییه ، منم دو روزیه مشغول شدم . محیطش خیلی بهتره آدمای دوروبرت یکسره درباره چک برگشتی و گرونی بازارو قیمت سنگ و سیمان و میل گرد صحبت نمی کنن ، همینش کلیه ...



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢٠ | ٤:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مرتضی

گوش شیطون کر قراره دوباره شروع کنم به نوشتن ...